X
تبلیغات
اساسین کیرید - داستان اساسین کرید 1

 
تاريخ : جمعه بیست و سوم دی 1390
    حتماداستان اساسین کیرید روشنیدیدداستان اون ازاین قراره که سال هاپیش مردی به نام الطایر زندگی میکرداون هرگزبه زنی علاقه مندنشدولی نسل هابعدبچه ای به دنیااومدکه دی ان ای اش با الطایرمطابقت داشت                                                                                                                                                                    یک دکتر ازاین قضیه باخبرشدو اون پسر روبه آزمایشگاه خودش برددکترمی خواست اون رو به زمان الطایرببره وقتی پسر ازقضیه خبردارشد نمی خواست بره ولی دکتر قانعش کرد بعداون روی تخت درازکشیدوپس گذرونددن آموزش های لازم به سال هاقبل رفت دیگه اون الطایریا اساسین کیرید بود ناگهان خودش روبین دواساسین دیگر دید آنهاداخل یک کوهستان بودندو ما موریتشان ازبین بردن دشمن بودپس ازکشتن نگهبان ها باسلاح هایدنبلیدبه فرمانده شان حمله می بریم ولی او اتسیو رابه طرفی پرت میکندناگهان یک سنگ بزرگ از بالای کوه می افتدوالطایر و دو اساسین دیگر از هم جدا می شوند به همین خاطر الطایر به قصر اساسین ها برگشت رییس اساسین ها خیلی از دست اوناراحت شد اما زیاد به روی خودش نیاورد ناگهان مسیحی ها با لشکر عظیم شان به آن جا حمله کردند ولی اساسین ها در قلعه را بستند مسیحی ها دربیرون در قلعه انتظار کشیدند در همین هنگام الطایریا اساسین کیرید به پشت در قلعه رفت و از یک سکو بالا رفت در آن جا یک دسته از جوب های بسیار بلند تناب پیچ شده بودندو الطایر تناب آن ها را پاره کرد تمام چوب ها پایین روی سر مسیحی ها ریخت پس مسیحی ها از بین رفتند الطایر پیش فر مانده شان بر گشت ولی ناگهان دو اساسین او را از پشت می گیرند و فر مانده اساسین ها او را با چا قو زد به این تر تیب باز هم الطایر به سرزمین خو دش بازگشت اون از تخت پایین اومد و از دکتر خواست که باز هم او را به دنیای اساسین ها ببرد ولی دکتر قبول نکرد اما الطایر آنقدر اسرار کرد تا این که دکتر قبول کرد پس الطایردو باره پیش فرمانده اش برگشت فرمانده تمام سلاح های او را گرفته بود ولی به الطایر قول داد که هر ماموریتی را که انجام داد یکی از سلاح هایش را به او پس بدهد اولین ماموریتی که باید انجام می داد دزدیدن یک کوزه از یک مرد دست فروش بود بدون این که  خود آن مرد بفهمد وماموریت دوم آن به دام انداختن کسی بود که بر علیه اساسین ها در میدان شهر سخنرانی میکرد پس الطایر برای انجام دادن ماموریت اول به بازار شهر رفت در آن جا روی یک صندلی نزدیک دست فروش ها نشست ومنتظر شد تا حرف آن دو با هم تمام شود بعد از آن که حرف زن ومرد تمام شد از هم جدا شدند و هر کدام به یک سو رفتند اما الطایر سرش کلاه نرفت وبه دنبال مرد رفت چون کوزه را مرد به همراه داشت بعد الطایر به دنبال مرد راه افتاد مرد دست فروش پس از راه افتادن چند بار سرش را برگرداند که مطمنئن شود کسی او را تعقیب نمیکند اما هر بار الطایر خود را با مهارت مخفی کردو وقتی که دست فروش اصلا انتظارش رانداشت کوزه را ا او دزدید بعد هم به سراغ ماموریت دومش رفت همان طور که رییسش گفته بود آن مرد داشت در میدان شهر  بر علیه اساسین ها حرف میزد پس از مدتی الطایر به پیش آن مرد رفت وبه او گفت رئیس اساسین ها  با تو کار دارد ولی مرد  یک مشت به صورت الطایرکوبید الطایر هم با مرد  در گیر شد  پس از مدتی مرد فهمید که مقاومت در برابر الطایر بی نتیجه است پس تسلیم شد بعد از این که الطایر آن مرد را پیش رئیس اساسین ها برد رئیس آن خائن را با شمشیر کشت و بعد همان شمشیر را به الطایر داد  سلاح بعدی که الطایر  پس  گرفت هایدنبلید بود  او پس از پس گرفتن این دو سلاح به سراغ ماموریت دومش می رفت وهمین کار را هم کرد ولی باید برای انجام این ماموریت به یک کشور دیگر می رفت تا نیمه ی راه که در دست اساسین ها بود ولی از نیمه ی راه به بعد در دست دشمن بود  و  اساسین ها و دشمنان  هیچ یک به مرز یک دیگر تجاوز  نمی کردند  الطایر  پس از پیمودن نیمه ی راه دیگر کمک اساسین ها را نداشت به همین خاطر در راه باید با آمادگی بیشتری جلو می رفت او پس از پشت سر گذاشتن خطر های سر راه خود به آن کشور رسید اما چهار نفر را برای محافظت از دروازه ی شهر گذاشته بودند الطایر می توانست آن ها را بکشد ولی خود را در میان چند اساسین دیگر مخفی کرد به این ترتیب او از دروازه ی شهر نیز گذشت و وارد شهر شد

او ابتدا بر بالای یک ارتفاع رفت تا کاملا نقشه ی شهر را بلد شود  بعد از مسلط شدن او بر نقشه رفت تااولین ماموریت خود در آن شهر را آغاز کند  پس به قسمتی از شهر که چند مغازه در آن وجود داشت  رفت منتظر ماند تا حرف دو مغازه دار تمام شود پس از این که حرف شان تمام شد از هم جدا شدند  الطایر یکی از آن ها را تعقیب کرد و بعد یک وسیله که آن مرد به همراه داشت را دزدید وآن رابه کوزه گر  اساسین شهر داد در عوض کوزه گر محلی که دشمن اساسین ها بود را به او گفت پس الطایر به میدان شهر رفت تا با دشمن مبارزه کند درآن جا دید که یک مرد قرمز پوش و یارانش دارند بر سر  یک مرد بینوا فریاد می زنند پس از چند دقیقه آن مرد قرمز پوش با خنجر چندین ضربه ی محکم به آن مرد زد و او را کشت  الطایر خیلی عصبانی شد و به رئیس قرمز ها حمله برد نبرد خیلی سختی برای الطایر بود چون او در برابر یاران مرد قرمز پوش و نگهبان های شهر  و از همه مهم تر خود مرد قرمز پوش که خیلی قوی بود تک افتاده بود ولی با سعی فراوان توانست آن مرد را زمین بزند و بعد با سلاح هایدنبلید به روی مرد افتاد  ناکهان آن دو وارد دنیای مجازی شدند مرد قرمز پوش بعد از چند لحظه مرد الطایر یک پر به گرد خون آلود مرد کشید و بعداز دنیای مجازی خارج شد وقتی سرباز ها دیدند که فرمانده شان مرده فرار کردند الطایر هم از فرصت استفاده کرد و به شهر خود بزگشت پس از آن از فرمانده خنجر خود راپسگرفت  الطایر درطی سال ها ظالمان بسیاری را به هلاکت رساند تا اینکه تمام تمام سلاح هایش را پس گرفت رییس که اصلا انتظار چنین چیزی را نداشت بلافاصله پس از ورود او به الطایر حمله ور شد اما الطایر که یک جنکجوی کار کشته بود خیلی زود او را به هلاکت رساند بنا بر این او رییس اساسین شد و در این مدت شهر هاغی بسیاری را تصرف کرد    



ارسال توسط مهدیار سرمه